تا حالا شده تنها باشی ؟! نه اون تنهایی که همه فکرش رو می کنن ها ! از اون تنهایی ها که هر کسی دچارش نمی شه ! یعنی یه وقت هایی هست که قوز بالا قوز می شه این تنهایی ! می شینی فکر می کنی ، به گذشته ، به فردا ، هر چی جز امروز ! این که می خوای تنها نباشی اما خدا وکیلی نمی شه ! تا حالا شده دلت یکی رو بخواد که نمی شه باشه ؟! چیه ؟ چرا اون جوری نگاه می کن ؟ عاشق ندیدی ؟! دوره ش سر اومده ؟ به من نیومده این مدلی بنویسم ؟ چیکار کنم ، دلم گرفته ! خسته ام ! از دیروز ، امروز ، فردا ! از هر چی فکرش رو بکنی و نکنی ، نوشتم. به هر چی فکرش رو بکنی گیر دادم. ولی خدا شاهده خسته ام ! این همه وقت دوری رو با همه ی ابعادش حس کردم ، هیچی نگفتم ! هر کی دوستم داره می دونه چقدر عذاب می کشم. همه می گن چیه ؟ باز چی شده ؟ همه ش می گن باز ! نمی دونن همه ش یه چیزه ! باز در کار نیست ! هیچ کس نمی پرسه چرا اینقدر می نویسی. چرا دلت اینقدر پره. چرا یه روز نمی رسه که سبک باشی ، شاد باشی ، اینقدر به اون نقطه سگ مصب خیره نشی ! چی بگم ؟ دلم گرفته رفیق ! نمی خوای بخونی تا آخر ، نخون ! واسم مهم نیست... بعد از چند سال ، دلم خواست دو کلمه داد بزنم تو این خراب شده. شاید یکی گذر کرد ، فهمید حال و روزم خوش نیست ! جالبه همیشه اون که باید بفهمه ، نمی فهمه ! فکر کن سرت رو انداختی زیر ، داری با خیال راحت می ری جلو ، فکر می کنی عشقت مثه کوه پشتت واستاده. یهو جا خالی می ده ! بعد با کلی قصه و ببخشید و ماجرا ، این بار مثه یه تپه پشتت وا میسته ! بعد پر رو پر رو بهت نگاه می کنه ، میگه زیادی باهات خوب بودم ، بذار یه کم بد بشم ! تو باشی چی میگی رفیق ؟! داره بهم فشار میاد. به هر دری زدم که عذاب نکشم و چند سال دیگه صبر کنم. ولی کم کم طاقتم داره تموم میشه. آهای ! شما ها شاهد باشین ! پس فردای روزگار ، اومدین ، دیدین نیستم ، بدونین بد رقم کم آوردم ! وقتی هر چی عشقه ، هر چی آرامشه ، از دستم دوره ، جز این همه عذاب چی واسم می مونه ؟ مثه این عاشقای تازه کار نشستم دارم زار می زنم ! دیگه اشکم بهم آرامش نمی ده... انگار همه چی دست به دست هم داده تا کم بیارم ، که بیخیال بشم ! یعنی واقعا اینه ؟! باشه ! همین طور برو جلو رفیق ! داری موفق می شی ! داغون کردن من ، یه پروسه طولانیه ! ولی بالاخره به دست میاد... موفق باشی !
یگانگی ! در مفهوم واحد کلمات ! قصدم از این همه عذاب کشیدن ، دقیقا رسیدن به همین نقطه بود. من می خواستم و باید می توانستم. از بین همه ی جملات ، سخت ترین ها را بر می گزیدم به این امید که " آن کس که باید بفهمد ، می فهمد ! ". سخت ترین لحظه ها همان بود که واژه واژه عشق را نجوا می کردم و اندیشه ام سراسر زلال بود. دانستن نقطه ی شروع و پایان اصلا مهم نیست. چون همه می دانند ! من چیزی فرای آن می خواستم. یک همدم ! یک معشوق ! کسی که می فهمید !!! گویی همه چیز آن طور بود که باید و از این پندار خرسند بودم. چه آن که باید می ترسیدم ! این را به خاطر داشته باشید ؛ وقتی همه چیز خوب است ، هیچ چیز خوب نیست ! آتشی که خاموش می کنیم ، هنوز جان دارد. زیر خاکستر ، پنهان کرده است خود را ! من همه چیز را می دانستم. از وجود آتش زیر خاکستر هم با خبر بودم. من دانای کل این داستان بودم. من این داستان را از سر نوشتم. همانند یک نمایشنامه نویس قهار که در برابر تیغ تیز انتقاد های بی جهت می ایستد. و سر انجام سالی پر از نکبت ! خط به خط آن نمایشنامه را سوزاندند. چه کسی ؟! همان بازیگران که روی کاغذ جان گرفته بودند و از ذهن پریشان من بیرون جسته بودند. مهم نیست ! این که کسی می فهمد یا نمی فهمد. من هنوز می نویسم. قهار تر از گذشته ، سر مست تر از پیش ، غمگین تر از همه ی عمرم ! در برابر شورش بازیگران ایستادم و هشدار دادم که نویسنده من هستم. پس می دانم که درست نوشته ام ! انگار نه انگار ! گفتم و همه ی حرف هایم به خودم بازگشت. هنوز معنی خیلی چیز ها را نمی فهمم...! بسیارند چرا هایی که در ذهنم می دوند و از زبان و قلم ام دور می شوند. نیازی نیست آن ها را باز گو کنم. من دانای کل این داستان بودم ! لحظه ای اندیشیدم که آن هدف متعالی از من دور می شود. دست انداختم برای باز پس گرفتنش. آن هدف دور و دور تر شد. همه چیز به آن عصیان لعنتی ربط پیدا کرد. به این نتیجه رسیدم که بهتر است سکوت کنم. " گاهی لازم است سکوت کنی تا خدا حرف بزند !! " نوشتن ادامه ی آن نمایشنامه از من ساخته نیست. چون بازیگرانش دیگر به من اعتماد ندارند. سکوت ، تاریکی ، شراب ، قلم ، کاغذ های سفید ، غرق در چهار چوب ها ! روحم هنوز مشغول تیشه زدن به جسم ام است. صدای کر کننده اش خسته ام کرده ! حس می کنم باید جسم ام را ترک کنم. از همه چیز این دنیا خسته ام ! لطفا مرا کمی به حال خودم بگذارید...
شاید یکی از مشکل ترین و صد البته مهم ترین کلمات روز مره ای که به کار می بریم همین نه گفتن ساده باشد. ولی آیا تا به حال به اثرات خوب این کلمه دقت کرده اید ؟ وقتی یکی از اعضای خانواده تان با مشکلی به این ترتیب مواجه باشند که نمی توانند از این کلمه استفاده کنند ، مجبور می شوید در این باره فکر کنید و شاید بخوانید. نه گفتن یکی از اصول مهم زندگی انسان را تشکیل می دهد. این توانایی در موقعیت های مختلف به کمک ما می آید در حالی که از قدرت آن بی خبریم. حال به این فکر کنید که کسی این توانایی را ندارد یا اینکه نمی تواند از آن در زمان و مکان مناسب استفاده کند. دلایل این نتوانستن هم تا حدودی شفاف است. شاید احساس گناه کردن از گفتن این کلمه یکی از مهم ترین دلایل باشد. اینکه شما از گفتن این کلمه به شخص یا اشخاصی به دلیل احساس گناه خودداری کنید ، در بلند مدت ضربات جبران ناپذیری به زندگی شخصی و خانوادگی وارد می سازد. فرض کنید شخصی به طریقی به محدوده روابط شما نفوذ کرده است ، حال این شخص پا را از حریم تعریف شده اش فرا تر می گذارد و تا حدودی احترام را نا دیده می گیرد ، آیا باز هم باید از نه گفتن به آن شخص و آن رابطه طفره رفت ؟ هر کدام از ما از کودکی ، دایره ای پیرامون خود ترسیم می کنیم و به ایجاد یک حریم اهتمام می ورزیم. حریمی که هر کسی نباید و نمی تواند به آن نفوذ کند مگر با اجازه ی خودمان و البته با در نظر گرفتن همه ی جوانب امر. اسم این دایره را حریم خصوصی می گذاریم. برای حفظ این حریم خصوصی به بهترین شکل ممکن باید همه ی همت خود را به کار گیریم تا دیوار هایی که از کودکی ساخته ایم ویران نشود. یکی از ابزار های مهم در حفظ این دیوار ها ، همانا توانایی نه گفتن است. چند روز پیش در همین راستا به دنبال کتابی مناسب می گشتم و بین ده کتاب مختلف ، به کتابی با عنوان « قدرت نه مثبت » نوشته ی ویلیام اوری و ترجمه مهدی قرچه داغی از نشر البرز ، رسیدم. توصیه ی اکیدم به شما خواندن این کتاب است. هر چند با نود درصد مطالب کتاب موافقم ، ولی ده درصد مطالبش موافق با نظر من نبود. به هر سو ، این کتاب با ذکر مثال های مختلف و تعریف موقعیت های گوناگون به تشریح خوبی های این توانایی می پردازد. توانایی که با نداشتن آن به یک انسان خطرناک تبدیل می شویم و با داشتن آن به یک انسان بالغ با حریم خصوصی مستحکم که هیچ غریبه ای قدرت نفوذ به آن را ندارد.
---------------------------------
هر چه فکر می کنم شباهتی بین ذاتش و ظاهر این روزهایش نمی بینم. عده ای سر به گریبان برده اند و دچار افسردگی زمستانی شده اند ! عده ای به آتش پناه برده اند و دست به آسمان برده اند ! ولی هر چه هست به زمستان نمی ماند این روزها ! نه به آن زمستان های استخوان سوز که از سر گذراندم ، نه به این زمستان که به هیچ فصل دیگری شباهت ندارد. آبروی چندین ساله ی آسمان را به بازی گرفته است. گویا اعتصاب کرده باشد و از انجام وظایفش سر باز می زند. هر چه هست زمستان نیست !
---------------------------------
این یک صدمین یاد داشت من در وبلاگ است. وبلاگی که از ابتدا حکم حرف هایی برای نگفتن را برایم داشت. در طول این پنج سال خاطرات خوب و بد بسیار را در اینجا نوشتم و برای جمع کوچکی از دوستانم که به اینجا سر می زدند گفتم. امیدوارم همیشه قدرت نوشتن و آرامش خاطر را داشته باشم. شاید ندانید که نوشتن برای من بزرگ ترین راه تخلیه روانی ست. با تشکر از همه ی آن معدود دوستانی که به من اینجا سر می زنند.
چه زیبا شبی ست یلدا ! انگار پاییز را می بلعد و در یک چشم بر هم زدن زمستان را هدیه می کند. دی که از راه می رسد سرما را احساس می کنیم. آسمان هم معرفتش را نشان می دهد و قطرات یخ زده ی باران را به شاخه های لخت درختان می نشاند. شاخه های ترد و شکننده ای که به خواب رفته اند. هر چه هست بهانه ای ست برای با هم بودن. تفالی به حافظ که هر سال می گوید صبور باش ، به آرزویت خواهی رسید. هندوانه ای که اگر بخت یار باشد لبخند سرخی تحویل مان می دهد. محفلی که آن قدیم تر ها زیر کرسی بود و این روز ها اگر تشکیل شود هم به گرمی سابق نیست ! همه دور می نشستند و کسی که از شعر و ادب بیشتر می دانست برایشان تفال می زد. چهره هایی که لبخند حاکی از رضایت درون به روی لبانشان نشسته بود و حکایت امسالشان را بی چون و چرا از حافظ می پذیرفتند. نوبت که به دختر جوان می رسید ، همه ی نگاه ها به سویش بود که آرزویش چه بوده ، که فالش این در آمده ! پدر همیشه نگران بود و مادر آرزوهایش کوچک و دست یافتنی ! هندوانه هم در ظرف بلوری می چرخید دست به دست و سیب سرخ هم تن نازکش را به نیش چاقو می سپرد. پدربزرگ از دم ظهر به فکر شام شب بود و چند ماهی سفید به تنور تنها سنگکی محل می سپرد تا شب آماده اش کند. دور تا دور نشسته بودند و کسی که از شعر و ادب بیشتر می دانست محفل را گرم تر می کرد. آن روز ها یلدا برای فراموش کردن پاییز و تن سپردن به زمستان بود. همان زمستان که « ماث » می گفت هوا بس نا جوان مردانه سرد است ! و اما این روز ها ... یلدایی که دیگر نیست ! حافظی که اگر خوانده می شود سرخی شرم را بر گونه ی دختر جوان نمی نشاند. و پدر بزرگی که رفت. سنگکی محل هم مدتی ست جای خود را به یکی از مظاهر تمدن امروزی سپرده است. آرزوهای ما دست نیافتنی شده ست گویا ! چون حافظ هم در کشف آنها باز می ماند. وگرنه یلدا همان است که سال ها بوده ، یک شب نشینی ایرانی با چاشنی شعر ! هر چه هست محفلی ست برای با هم بودن و شاد تر بودن. فراموش کردن سرمایی که از صبحش به جان درختان می نشیند و جان به لب ما می آورد. چه زیبا شبی ست یلدا !
یلدای امسال هم گذشت ! به شیرینی ِ یک جعبه شیرینی که پدر خرید و طعم آجیل که مادر فراهم کرد برای جمع سه نفره مان. یلدای امسال هم بی حضور ِ بی حضورت گذشت ! مثل همه ی این سال ها دلم پر بود. از ملالت دوری و عشقی که می گویند فرسنگ ها بیشترش می کند. قدح شراب را در کنار حافظ و چهره ی مهربانت که پاییزی خاطره انگیز را ساخت ، نوشیدم. دلم یک دنیا حرف داشت. از پاییزی که گذشت و زمستانی که با چند ثانیه تاخیر سر رسید. هر چه منتظر بودم صدایی خلوت تنهایی ام را نیاراست و تلنگری بغضم را نشکست. از همان ثانیه های ابتدا اثبات کرد سرمای سوزانش را ! زمستان را می گویم ! که آمد ، ولی تو هنوز نیامدی !
چــــــــو آفتاب می از مشرق پـــیــالـــه بر آید ز باغ عارض ســـاقــــــی هزار لاله بر آید نـــــســـیـــــم در سر گل بشکند کلاله ی سنبل چـــــو در مـیـان چـمـن بوی آن کلاله بر آید شکایت شب هجران نه آن حکایت حالی ست که شمه ای ز بیانش به صــــد رساله بر آید ز گرد خــوان نـگـون فلک طمع نتوان داشت که بی ملالت صــد غــصه یک نواله بر آید گرت چو نوح نبی صبر هست در غم طوفان بلا بـــگـردد و کـــــام هـــــــزار ساله بر آید به سعی خود نتوان برد پی به گـوهـر مقصود خــــیـــال بود که ایــــن کار بی حواله بر آید نسیم زلف تو گر بگذرد به تربت حـــافــــــظ ز خـــــــاک کــالـبـدش صـد هزار ناله بر آید
گاهی به این می اندیشم که چه وقت جهان زیبا شد ! جهانی که برایم همواره سیاهی بود و هر چه بیشتر در جستجوی آرامش بودم کمتر به نتیجه ی دلخواه میرسیدم. وقتی که همه ی اطرافیانم به جز خودشان کسی را نمی دیدند و شاید آنگاه که پاییز فصل زیبایی نبود ! نمی دانم سرچشمه ی آن جرقه که در ذهن یک مدعی زده شد کجا بود ! و هنوز نمی دانم کدام دست قدرت مند آن شعله را افروخت ! وقتی که جرقه ای زده شد و من از آن بی خبر بودم. به مرور زمان شعله ای افروخت که هنوز می سوزد و قلبم را نورانی می کند. شاید اگر آن شعله جان نمی گرفت ، هنوز پاییز برایم اینقدر زیبا نبود ! افکارم مطابق همیشه پریشان است. جسته و گریخته به چیزهایی می اندیشم که در گذشته ای دور یا نزدیک به وقوع پیوسته و طلب آرامش گذشته ام را از طبیعت می کنم. طبیعتی که برایم حکم ذات یکتا را دارد و هر چه که می آموزم از اوست. در غل و زنجیر کردن شعله ای که خودش قلبت را منور کرد ، کار عبثی ست ! اینطور نیست ؟! شعله ای که ریشه در زادگاه نفت دارد ! فکر می کنید می شود آن را خاموش کرد ؟ شنیده ام - و هنوز ندیده ام - که در زادگاه نفت ، از زمین هم شعله بر می خیزد ! و کسی نمی تواند آن را محدود کند و دست و پایش را ببندد. چه اگر دست و پایش را ببندی از جایی دیگر سر برون می آورد. و اگر آزادش بگذاری ، با شعله اش فقط و فقط قلب تو را نورانی می کند ! از آغازین روزهای جان گرفتن شعله در قلبم تا کنون راز های این جهان پر از تزویر را در قالب شعر ، قصه و عاشقانه هایم برایش گفتم. همواره در سکوت و با ولعی خاص می شنید. شعله ای که می سوخت و می سوزد و نور را برایم ارمغان آورده است. جالب ترین نکته اینکه خودش هم نمی داند که با نور وجود اوست که جهان را می بینم و بعد او به رازهایی که می گویم با ولع گوش می سپارد. شعله ای که ریشه در سرزمین زادگاه نفت دارد ! و او می داند که چقدر بسوزد که نسوزاند قلبم را و تنویر بخشد راهم را ! و او می فهمد که راز های جهان را فقط برای او بازگو می کنم که حجابی بر چشمانش نماند ! و او می نوازد برایم ، آرام ، آرام ! پاییز را ، گردباد را و عاشقانه ی رومئو و ژولیت را ! شعله ای که گاهی از ندیدنش ، چشمانم سرخ می شود ولی باز هم درون قلبم می سوزد و می سوزد و می نوازد. و تو ای ذات یکتا ، به حرمت پاییز و برگ های استخوان شکنش قسم ، شعله ی قلبم را که ریشه در سرزمین زادگاه نفت دارد خاموش نکن !
فضای خارجی - غروب پسرک قرآن فروش : آقا یک قرآن می خری ؟! من : تو از من قرآن می خری ؟! پسرک قرآن فروش : آره ! اگه بیای تو خیابون بفروشی ، می خرم !
صدایش آرام و آرام تر می شد و دور...
مادر : چرا این حرف را زدی ؟! من : سکوت !
من : مادر ، من باید بروم...
به سمت صدای دور شده رفتم ، یک خانواده از پسرک قرآن می خریدند. فروخت و کنار دوستش رفت. صدایش زدم.
من : پسرک ، بیا ! می خواهم قرآن بخرم. پسرک قرآن فروش : نه ! از این بخر ! من : می خواهم از تو بخرم !
قرآن را خریدم ولی ...
پسرک مرا ببخش ! تو را به روح پاییز قسم که مرا ببخش ! خسته بودم ! ناراحت و نگران بودم ! دلم گرفته بود ! باز هم دلیل بگویم ؟! مرا به خاطر شکستن قلبت ببخش !
حالا که هستیم بیشتر قدر هم رو بدونیم و ماجرای وسطی ها !
یه بنده خدایی چند روز پیش از قید و بند این دنیا و همه دروغ ها و فریب ها و زیبایی هاش رخت بر بست ! یکی که اصلا نمی شناختمش ولی به واسطه یه سایتی با هم آشنا بودیم. شاید فقط در حد یک اسم و آی دی. رفتنش برای همه بچه های اون سایت تکون دهنده بود. تقریبا همگی مرگ رو در یک قدمی خودشون حس کردن. مرگ اون بیچاره بر اثر حساسیت به لاکتوز بود. به دلیل این حساسیت هرگز لبنیات نمی خورد. یکی از این شب ها بیرون آش خورد که توی آش هم کشک بود و کشک هم حاوی لاکتوز ! بعد هم کما و بعد از چند ساعت مرگ ! به همین راحتی ! بیشتر از مرگ اون احساس نامزدش آزارم داد. تنها یک هفته دیگه قرار بود عقد کنن. حلقه ای که خریده بودن و تو کشوی میز بود. قرار بود یک هفته دیگه به دستشون بندازن. حالا باید اون بیچاره با کلی خاطره حلقه ی خالی رو نگاه کنه و حسرت روز های رفته رو بخوره. دنیا اصلا نامرد نیست. دنیا داره می چرخه و کار خودش رو می کنه. نه ما می تونیم جلوی چرخش اون رو بگیریم نه اگر بتونیم هم اون حرف ما رو گوش نمی کنه ! کاش تو اون بیست و چهار سالی که عشقش زنده بود و با این بیماری کنار اومده بود و هوای خودش رو داشت خیلی بیشتر عاشقش می شد ! کاش تو اون چند سال محبتش رو بیشتر نشون می داد ! هر چند من هیچ کدوم رو نمی شناسم و فقط دورادور از ماجرا خبر دارم. ولی کاش وقتی هستیم ، قدر هم رو بیشتر بدونیم. قدر اونها که باید بیشتر بهشون توجه کنیم و به هر دلیلی کمتر این کار رو می کنیم ! همین !
نمی دونم چرا همیشه عادت دارم از وسطی ها خوشم میاد ! وقتی می خوام یه چیز بخرم ، به چیزی که وسط ویترین باشه بیشتر توجه می کنم. حس می کنم وسطی ها همیشه از بالا و پایین تو یه لفافه هستند و همیشه ازشون بهتر مواظبت می شه. وقتی داشتم اون گردنبد فیروزه رو انتخاب می کردم ، درست وسط ویترین بود ! هفته ها چشم من رو به خودش خیره کرد. اون رنگ فیروزه ای که من رو بلافاصله یاد اصفهان می اندازه. اگر یه روز کسی ازم بپرسه اصفهان رو در یک کلمه خلاصه کن می گم فیروزه ای ! ولی حواسم به اینجاش نبود که بعضی پوست ها به تیتانیوم حساسیت دارن. اینم شانس ما بود ! اون فیروزه ای قشنگ که اینقدر من رو به خودش جذب کرد بدون استفاده شد ! جالب تر اینکه همراه زندگی ام هم یه زمانی وسطی بود و صد البته مورد توجه خاص همه ! واقعا چرا همیشه وسطی ها جذاب هستن ؟ همیشه وقتی یه کتاب می خونم و به صفحه وسطش می رسم احساس آرامش می کنم. انگار همه ش رو خوندم. الآن مدتی می شه که حس می کنم به وسط راه رسیدم. درست وسط وسطش ! یه نیمه رو رد کردم و یه نیمه دیگه باقی مونده. این نیمه رو انقدر با آرامش طی کردم که خودم هم الآن باورم نمی شه. انگار همه چیز این دنیا روی ترازو گذاشته شده. از یه جایی به بعد فقط دارم عذاب می کشم ! گویا باید تقاص اون آرامش رو از این بعد و توی نیمه دوم پس بدم ! نمی دونم کی خسته می شم و آیا اصلا خسته می شم ؟ تصمیم گرفتم یه کم هل دادن ماجرا رو به عهده دیگران بذارم. یه کم خودم رو بکشم کنار و تماشا کنم. ببینم اصلا کسی برای رو به راه کردن ماجرا تلاش می کنه یا من بی جهت دارم خودم رو به در و دیوار می کوبم و اذیت می کنم. نیمه اول به عهده من بود انگار ! همه چیز خوب طی شد. دست کم خودم راضی بودم. ولی حالا که یه کم بار رو از دوشم برداشتم حس می کنم هیچی خوب پیش نمی ره. طبق معمول همه ی زندگی ام کسی الآن نمی فهمه چه اتفاقی داره می افته و همه وقتی می فهمن که خیلی دیر شده ! امیدوارم این نیمه دوم باعث خستگی ام نشه و یه کم حرکت از طرف دیگران ببینم. واقعا چرا همیشه وسط یه چیز نظر من رو جلب می کنه ؟!
ما آدم ها قدر لحظه های خودمان را آن طور که باید نداریم. روزهایی از پس هم می گذرند و فکر می کنیم بد تر از این روز ها هرگز نخواهد آمد. ولی همواره غافل از اینکه آن لحظه باید آن طور طی می شد و فی الواقع بهتر یا بد تر از آن امکان پذیر نبود. نگاه بهتری هم می توان به ماجرا داشت و آن اینکه ریشه ی برخورد غلط دیگران و سخت گذشتن روزگار همواره در رفتار خودمان نهفته است. قدر مسلم منظور حقیر رفتار ها و برخورد های اجتماعی ِ هر روزه است. گاهی با یک شخص که بیرون از محیط و یا حریم خصوصی مان است آن قدر صمیمی و خوب برخورد می کنیم که او خود را درون حلقه ی روابط ما احساس می کند و حد و مرز ِ رابطه را نادیده می گیرد. بعد هم فکر می کنیم چرا چنین چیزی پیش آمده است و حتی یک لحظه هم به رفتار خودمان نمی اندیشیم. گاهی هم ساعت ها و روزهای خود را به سختی پیش می بریم و به بدترین شکل ممکن از آن استفاده می کنیم. بعد هم فکر می کنیم چرا این قدر روزگار بر ما سخت می گیرد. غافل از این که خودمان روزگار را سخت به جلو هدایت می کنیم. نمونه ی بارزش برای من سال گذشته بود. سالی که پس از گذشت شش ماه به خوبی هایش فکر می کنم. هر چند وقتی در آن روزها نفس می کشیدم از آن گریزان بودم. صد البته هر چه زمان به پیش می رود و هر چه من ِ انسان اکنون را سخت بگیرم و به خوبی از آن سود نبرم حسرتش را خواهم خورد. شش ماه از سال جدید گذشت. به سرعتی وصف نا شدنی و به بدی ِ هر چه تمام تر ! باور کردنش سخت است اگر بگویم سخت تر از این روزها برایم وجود نداشت که مطمئنا وجود داشته است. ولی روزهایی را گذراندم که به خیلی چیز ها با نگاه دیگری نگریستم. آینده ای شفاف را که در زندگی ام ساخته بودم ، این روز ها با تیرگی کامل برایم نمود پیدا کرد. قدری نا امید و خسته از این همه تلاش برای آینده ام ، دست از ساختنش کشیدم. ولی روزی به این نقطه رسیدم که برای به دست آوردن آن آرزو باید بیشتر از پیش بجنگم. آن هم نه با دیگران ، بلکه با خود ِ آینده ام ! برخی از مشکلات ما حاصل ِ عقده های درونی ِ دیگران است که صد البته با خواست خودمان وارد حلقه زندگی می شود و بخش اعظم مشکلات حاصل اشتباه خودمان ! هرگز نمی شود یک شخص سوم را دلیلی بر بروز مشکل دانست. چون اگر من ِ انسان نخواهم ، هرگز نخواهد شد ! به هر سو ، شش ماه از امسال گذشت و جز یک خاطره خوب که در مطلب قبل اشاره شد ، برایم باقی نماند. شش ماه دیگر را فقط به امید جبران این شش ماه شروع می کنم. امیدوارم همراه زندگی ام قدری به خودش بیاید و ویرانه های این شش ماه را از نو بنا کند.
تابستان امسال چند درس جدید برایم داشت. یکی از درس هایی که در بطن آن بودم و به شغلم هم مربوط می شود تعمیرات منزل خودمان بود که واقعا با زندگی شخصی ام در تقارن جالبی قرار داشت. موضوع مورد نظرم این است که واقعا ساختن ِ یک خانه چقدر سخت تر ، پر هزینه تر ، زمان بر تر از تخریب و تعمیر آن است. درست مانند یک رابطه بین دو نفر ! وقتی می خواهیم یک رابطه را بسازیم به سختی هر چه تمام تر و با گذاشتن هزینه و زمان بیشتر نسبت به خراب کردن آن همت می گماریم. ولی خراب کردن آن به راحتی ِ تمام انجام می شود. وقتی قصد تخریب داری به اینکه چگونه تخریب کنی فکر نمی کنی ، مگر اینکه قصد بهتر ساختن و یا تعمیر داشته باشی. هر طور شد و هر شکل که آسان تر بود تخریب را انجام می دهی. مهم فقط زمان ، هزینه و روح است که زودتر از شر آن موضوع خلاص شوی و شاید چیز بهتری را جایگزین کنی. اما در هنگام ساختن آن قدر همه چیز کند پیش می رود که وقت کافی برای خوب ساختن را داری. امیدوارم این درس برای ما فقط یک اجبار و یا منع از کاری نبوده باشد و از آن تعبیر خوبی کنیم.
یک ماه اخیر کتابی می خواندم از هاینریش بــُــل به اسم عقاید یک دلقک که از نشر چشمه منتشر شده بود و ترجمه ی محمد اسماعیل زاده. ماجرای زندگی یک دلقک که از زبان خودش نوشته شده بود. فرزند یک خانواده ثروتمند و پروتستان آلمانی که با یک دختر کاتولیک در شهر بن آشنا می شود. برای اولین بار با آن دختر باکره هم بستر می شود و بعد از آن با هم فرار می کنند. دلقک به دلقکی اش می پردازد و دختر هم به عنوان همسر او همه شهر ها را زیر پا می گذارند. ولی این ازدواج هرگز رسمی نمی شود و در هیچ کلیسایی ثبت نمی شود. دلقک اعتقادی به ثبت آن نداشت و از زیر امضای ورقه ای که حکم می کرد فرزندان آنان باید با شیوه کاتولیکی پرورش و تربیت شوند فرار می کرد. سر انجام همین مذهب کاتولیک و گروهی که دختر عضو آن بود ، ماری را از هانس جدا می کند. تسوپفنر نام کسی بود که ماری را از دلقک گرفت. با او ازدواج رسمی کرد و به همراه او ماه عسل را در رُم گذراند. کتاب سرشار از فحش و فزیحت به کاتولیک هاست. چون کاتولیک ها باعث شدند ماری که خودش هم یک کاتولیک بود از دلقک جدا شود. ماری سال ها با هانس شنیر دلقک زندگی کرد بدون اینکه ازدواج رسمی کرده باشند و دو بار هم سقط جنین کرد. بعد او را رها کرد و با تسوپفنر کاتولیک ازدواج کرد و تا آخر داستان که به سرانجام خاصی نرسید ، باز نگشت.
می شه لطفا ولم کنید ! بابا دست از سرم بردارین دیگه. چرا اینقدر می چلونین منو. هی این ور و اون ور میندازینم. می خوابم بخوابم یه کم. باور کنید من همه چیز رو بلدم. حتی اینکه تو لباسم کثیف کاری نکنم. فقط اگه این پاهام جون داشت و می تونستم تا دست شویی برم ، اینقدر به شما ها عذاب نمی دادم. فکر می کنید هیچی نمی دونم ؟ آخه از کجا اینقدر مطمئن حرف می زنین. چی ؟ تجربه ؟! این وسط هیچ کس زبون من رو نمی فهمه ؟ من به حال شما ها گریه می کنم ، نه گشنمه ، نه دلم درد می کنه ، نه خودم رو کثیف کردم ! به حال شما که نمی دونین این دور ِ تسلسل منتظر شما هم هست. از این همه دروغی که می گین خسته نمی شین ؟ واسم جالبه تو همین چند روزی که اومدم دوباره به این دنیا ، واسه تک تک دروغ هاتون دلیل میارین و خودتون رو قانع می کنین. بعد هم با خیال راحت به دروغ بعدی فکر می کنین. ای بابا ! اگه می دونستم این سرزمین این مدلیه و آدماش اینقدر راحت به هم دروغ می گن و تازه دلیل هم میارن واسه هم ، ترجیح می دادم برم یه جای دیگه. آخه یه گزینه وجود داشت که تمایل ما رو نسبت به جایی که واسه زندگی دوباره می خوایم بریم می سنجید. من احمق هم از سر ماجراجویی اون تیک رو نزدم ! گردونه هم چرخید و اینجا رو واسم انتخاب کرد ! عجب خبطی کردم ها ! حالا این سری هم باید تا آخرش برم و بسوزم و بسازم و نهایت بشم عین شما ها ! سر جدتون از این هفته اول که اومدم دروغ گفتن رو یادم ندین. نمی دونم کی بود همون روز اول ، بقلم کرده بود ، تو گوشم اولین چیزی که گفت این بود : " امیدوارم همیشه عاشق باشی و دروغ گفتن رو یاد نگیری ! " تو دلم به خودم گفتم عجب ! از این موجودات هم رو زمین پیدا می شن ! به حال ِ بیچاره افسوس خوردم که خودش هم خبر نداره دور و برش چه خبره ! نفهمیدم چه نسبتی باهام داشت. فقط فهمیدم با بقیه فرق می کرد. نمی خندید ، اشک هم نمی ریخت. یه حالی بود طرف ! دور و بری ها می گفتن بهش عمو ! شاید هم عموم باشه... گفتم خوب کارم در اومد ، از پس فردا باید موعظه های این رو هم گوش کنیم. هر چند شنیدن ِ این قبیل حرف های قشنگ که فقط ضمانت گفتاری داره و هیچ کس اجرا نمی کنه خیلی هم باحاله ! ولی خداییش فهمیدم این بیچاره خیلی داره اذیت می شه ، چرا تا حالا اینجا دوام آورده من هم موندم توش. جای این بشر اینجا نبود. باید می رفت اون بالا و منتظر یه زندگی تازه ، تو یه سرزمین تازه می شد. فقط کاش زبونم باز می شد بهش می گفتم اون تیک لعنتی رو بزنه و دوباره گرفتار این سرزمین و آدم هاش نشه ! خداییش اگه کسی زبون من حالیش می شه ، بهش بگه اون تیک رو بزنه. از بس دروغ شنیده رسما روانی شده ! دلم به حالش می سوزه ! بگذریم...
مدتی هست که کتابی معرفی نکرده ام. متاسفانه این ماه های اخیر آنقدر درگیر بالا و پایین زندگی بودم و آنقدر برایم سخت و غیر قابل تحمل بود که با وجود خواندن کتاب و صد البته خوب بودن بسیاری از آن ها وقتی برای گزیده گویی کتاب ها در وبلاگ پیدا نکردم. به هر حال غرق بودن در زندگی و ناملایماتش ، حقیر را از این امر دور نگاه داشت. هر چند امیدوارم معرفی ِ گاه و بی گاه ِ من برای دوستان و خوانندگان مفید فایده باشد. باری ، کتابی که این بار گزیده ای از آن را می نویسم " کوری " نوشته ی ژوزه ساراماگو می باشد. ترجمه ی اسدالله امرایی و انتشارات مروارید که توصیه اکید می کنم برای خواندنش همین ترجمه را انتخاب کنید. داستان به روایت شهری می پردازد که سبب یک بیماری ِ مرموز که صد البته همان کوری هست از اوج به افول می رسد. مردم شهر گرفتار این بیماری می شوند که تنها فرقش با کوری ِ شناخته شده از جانب ما این که فرد مبتلا همه جا را سفید می بیند و نه سیاه ! فرق دیگری هم که می توان به آن اشاره کرد واگیر بودن این بیماری ست. به هر حال ، مردم شهر جز یک نفر به این بیماری دچار می شوند و زندگی ِ حیوانی و پستی را از سر می گذرانند. متن کتاب آنقدر زیباست که ترجیح می دهم قسمت هایی از آن را بنویسم. البته از نکات قابل توجه اینکه نویسنده همه ی گفت و گو های اشخاص کتاب را که هیچ کدام اسم ندارند به دنبال هم آورده است و حذف نقطه و دو نقطه و این قبیل نشانه ها به تخیل خواننده برای جایگزین کردن صحبت ها کمک می کند. هر چند برخی افراد با این قبیل نوشته ها دچار مشکل می شوند ولی حقیر یکی از بهترین کتاب های زندگی ام را تجربه کردم. کتاب جایزه نوبل ادبیات در سال 98 میلادی را برای نویسنده اش به ارمغان آورده. متن های زیر مثل همیشه ، بخش هایی ست که با عقاید شخصی ام سازگاری ِ عجیبی دارد !
- همیشه سر ِ راه ِ درست کاری و نجابت موانعی هست ، اما عیب و گناه ظاهرا مورد علاقه تقدیرند.
- این هم از جنس بشر ، یعنی نیمی بی اعتنایی ، نیم دیگر خبث طینت.
- این جواب " خوبم " را معمولا وقتی نمی خواهیم تمارض کنیم ، به عنوان عادت می گوییم. حتی اگر از شدت ضعف رو به موت هم باشیم ، وقتی حالمان را می پرسند می گوییم خوبیم. به این کار معمولا می گویند آبروداری و فقط در نسل بشر مشاهده شده است.
- به هر حال بین کوری که خوابیده و کوری که بی هدف چشم باز کرده تفاوتی هست.
- برای ساعت که فرقی نمی کرد. سر ساعت دوازده دوباره از یک شروع می شد ، این هم فقط قرار دادی است توی ذهن آدم.
- خوب دنیا همین است دیگر ، معمولا حقیقت را توی دروغ پنهان می کنند تا نتیجه دیگری بگیرند. ( واقعا جمله ی زیبایی بود ! )
- چشم تنها عضو بدن است که می شود روح را توی آن دید.
- کوری ، زندگی توی دنیایی است که در آن امید وجود ندارد.
- اگر به کوری بگوییم ، تو آزادی ، دری را که او و دنیا را از هم جدا می کند باز کنیم و بار دیگر بگوییم برو آزادی ، نمی رود ، همان جا وسط جاده با رفقای خودش بی حرکت می ماند.
- چشم معمولا حالت ندارد و اگر بخواهیم دقیق تر حرف بزنیم ، چشم حرف نمی زند ، حتی وقتی آن را از کاسه در می آورند دو گوی گرد و بی جان است ، چشم با حرکت پلک و مژه و ابرو حالت می گیرد و به هر صورت آن را به غلط به چشم نسبت می دهند.
- حیوان ها هم مثل آدم هستند ، آخرش به همه چیز عادت می کنند.
- زندگی چقدر شکننده می شود ، وقتی آن را به حال خود رها می کنند.
- جواب ها معمولا زمانی که نیاز هست پیدا نمی شود و باید منتظر ِ گذشت ِ زمان بود تا جواب درستی پیدا شود.
- شاهدی در کار نبود و اگر احضار پس از مرگی صورت نمی گرفت که به ما بگویند چه اتفاقی افتاد ، قابل درک است که کسی بپرسد از کجا معلوم که حوادث به این شکل اتفاق افتاده یا شکل دیگر ، جواب خیلی ساده است ، درست مثل داستان های آفرینش جهان که شاهدی نبوده و کسی نبوده تا ناظر باشد ، اما همه خبر دارند چه اتفاقی افتاده است.
- نویسنده زندگی اش را با صبوری پیش می برد که لازمه نوشتن است.
- نویسنده هم مثل بقیه است ، نمی تواند همه چیز را بداند ، همه چیز را هم نمی تواند شخصا تجربه کند ، باید بپرسد و تصور کند.
- ما جاودانه نیستیم و از مرگ نمی توانیم بگریزیم ، اما دست کم می توانیم کور نباشیم ، و کور نمیریم.
- فقط باید مواظب بودند که جنازه آن بیچاره از دستشان رها نشود ، کافی بود از دستشان رها شود تا بپکد و نشود آن را جمع کرد ، به دردش کاری نداریم که بعد از مرگ بدتر است.
- زندگی با آدم های دیگر مشکل نیست ، درک کردنشان مشکل است.
- آنهایی که هنوز زنده اند بیشتر احتیاج دارند که برخیزند و برنمی خیزند.
- حریف قمار ما که آن سر میز نشسته زمان است ، همه برگ ها هم دست اوست. باید برگ های بنده را بخوانیم ، برگ های برنده ی زندگی مان را !
- آنچه همیشه ثابت مانده ، سوء استفاده عده ای از بدبختی ِ دیگران است که از اول تاریخ وجود داشته و به ارث رسیده و نسل اندر نسل منتقل شده.